تبليغاتX
هنوز که هنوزه آزادم

!! نوشته شده توسط یکی | 18:33 | جمعه یکم آذر 1387 •

بهشت و جهنم

بهشت و جهنم

 روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 

تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.

------------ --------- --------- ---------

لطفا این متن را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد.

!! نوشته شده توسط یکی | 17:10 | یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 •

با کاغذ!×

!! نوشته شده توسط یکی | 0:16 | دوشنبه یکم مهر 1387 •

صبح!

!! نوشته شده توسط یکی | 9:38 | پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 •

شسی

دو نیمه زندگی

هنوز هم بعد از این همه سال چهره  ویلان را از یاد نمی برم. در واقع  در طول سی سال گذشته همیشه روز  اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت  می کنم به یاد ویلان می  افتم...

ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه  اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق  اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت  ویلان اول ماه که حقوق می گرفت  و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف  زدن ...

روز اول ماه و هنگامیکه  که از  بانک به اداره برمی گشت به راحتی  می شد برآمدگی جیب سمت چپ  اش را  تشخیص داد که تمام حقوق اش را در  آن چپانده بود. ویلان از  روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می  کشید نیمی از ماه  سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه  مست بود و  سرخوش.

من یازده سال با  ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او  سی سال  آزگار به همین نحو گذران  روزگار کرده است ...

 

روز آخر که من ازاداره  منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و  سیگار برگ  می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش  نشستم و  بعد از کلی حرف مفت زدن  عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش  را سر و سامان بدهد تا از  این وضع نجات پیدا کند؟!

هیچ وقت  یادم نمی  رود، همین که سوال را  پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره  ای متعجب  آن هم تعجبی طبیعی و اصیل  پرسید: کدام وضع؟!!

بهت زده شدم. همین  طور که به او زل  زده بودم، بدون این که حرکتی کنم  ادامه دادم : همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این  جمله همان طور  که زل زده بود به من ادامه داد:

 

تا  حالا سیگار برگ  اصل کشیدی؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی ؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟!

گفتم:نه !

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی  خوش  بگذرونی؟!
 
گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟!!

با درماندگی گفتم: آره....نه...نمی دونم !!!

 

ویلان همین طور نگاهم می  کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین...

 

حالا که خوب  نگاهش می کردم  مردی  جذاب بود و سالم...به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و  تاکسی  رسیده بود. ویلان سیگار برگی  تعارفم کرد و بعد جمله ای را  گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض  کرد .

ویلان پرسید: می دونی تا  کی زنده ای؟!

جواب دادم: نه !

ویلان گفت: پس سعی کن دست  کم نصف ماه رو زندگی کنی!!!

!! نوشته شده توسط یکی | 8:8 | پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 •

سلام...من که مونده بودم اینجا کوجاست...خب ...حالا که دیدم...آقا ما رافتیم
!! نوشته شده توسط یکی | 19:8 | سه شنبه هشتم مرداد 1387 •

مرگ:سریع می رسد...ولی سال ها در دل زندگان می ماند...خوش بحالش...

!! نوشته شده توسط یکی | 19:0 | سه شنبه هشتم مرداد 1387 •

آسمان آبی بود

آسمان آبی بود می درخشیدم در خواب...

می خواندم ترانه ی شادی...زمزمه می کردم در خواب...

آسمان ابری شد...باران ریخت

می شنیدم...صدایش را....می شندیدم صدای آمدنش را...


آسمان آبی بود...

!! نوشته شده توسط یکی | 18:57 | سه شنبه هشتم مرداد 1387 •

بی کارم

نگو بار گران بوديم و رفتيم...

نگو نا مهربان بوديم و رفتيم...

نگو اينها دليل محكمي نيست...

بگو با ديگران بوديم و رفتيم

 

 

خب من الآن بی کار ترین دختر دنیام

از اینم خیلی خوشحالم که هر روز دارم می رم کلاس

!! نوشته شده توسط یکی | 10:51 | دوشنبه هفتم مرداد 1387 •

سلام...امروز شنبه ست...من همیشه پیش خودم می گفتم اگه یه وقت زلزله بیاد چند شنبه می آد؟ولی هیچ وقت نفهمیدم...چون مرگ دست ما نیست...همیشه دنبالت می آد ولی از بد شانسیش شاید نتونه محکم تو رو نگه داره...مرگ...چیزیه که من می دونم به زودی سراع همه ی آدما می آد.ولی کی؟شاید همین امروز...یا شاید همین امشب ...به هر حال دیر یا زودش معلوم نیست.پس از زندگیت لذت ببر تا اگه تو رو گرفت ناراحت زندگی کردن نباشی...
!! نوشته شده توسط یکی | 10:24 | شنبه پنجم مرداد 1387 •